سوار تاكسي شدم
خواستم كرايه بدم
راننده گفت تنهايي؟
اهسته گفتم خيلي وقته!!!
باران
بهانه اي بود...
كه زيرچترمن
تا انتهاي كوجه بيايي
كاش...
نه كوچه انتها داشت
و
باران بند مي امد!
نظرات شما عزیزان:
:-( هیییع
[ شنبه 4 خرداد 1392
]
] [ 19:25 ] [ reza.a ]
[